تبلیغات
♥♀♥just bad PINKGIRL♥♀♥ - خاطره به یاد موندنی جالب!!!

♥♀♥just bad PINKGIRL♥♀♥

★...JUST PINK...JUST LOVE...MY LOVE IS★

خاطره به یاد موندنی جالب!!!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام بچه هاااااااااااااا.
امروز میخوام یه خاطره جالب که با دختر خالم سهیم بودم رو تعریف کنم.
قضیه بر میگرده به تابستون سال 90.

خالم وقتی میاد نور میره خونه مامان بزرگم(مامان مامانم).

بعد من و این دختر خالم مثل خواهر میونیم. اون حدود 3 سال بزرگ تر. ولی چون من ازش بلندترم سنش نشون نمیده!!!
منم یه روز وقتی دختر خالم اومد اینجا رفتم خونه مامان بزرگم. معمولاً چند روز هم اونجا میونیم باهم.

بعد اون روز که رفته بودم اونجا خاله کوچیکم میخواست یه آشی درست بکنه که سبزیش تو تابستون نبود.

بعد یادش اومد که یه جا داره. اونم تو مزار یه روستا!!!

خلاصه من و دخترخالمم با خالم رفتیم اونجا. حالا روستا خیلی دور بود 45 دقیقه تو راه بودیم.

خلاصه رسیدیم. کلی هم با خودمون چیپس و اینجور چیزا بردیم...

بعد که پیاده شدیم رفتیم تو قبرستون یه گله گوسفند به ما حمله ور شدن!!!

من و دخترخالمم جیغ کشدیم د بدووووووووووووووووووووووووو!!!

خلاصه از دستشون فرار کردیم رفتیم بالای مزار. آخه مزار سر بالایی بود.

بعد اونجا وایسادیم.کفش منم پاشنه بلند بود و بندش در رفت

بعد از اینکه حالمون جا اومد چشمون خرد به مرده شور خونه که پایین مزار بود!!!!!!!!!

2 تا دختر اونجا وایساده بودن داشتن حرف میزدن.

بعد 1 پسر میره پیششون به یکی از دخترا شماره میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا ما داشتیم rain over me گوش میکردیم. دهنمون باز داشتیم نگاشون میکردیم.

من برگشتم گفتم تو روستا و اینجور چیزا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این دختر پسرا مرده های قبرستون روستا رو هم ول نمیکنن!!!!!!

بعد دختر رفت کنار مزار. پسره هم دنبالش. ما هم حس کنجکاویمون گل کرد دنبالشون رفتیم

بعد دیدیم دارن حرف میرنن و یهو پسره...

ما قایم شده بودیم. بعد دخترخالم نکیسا گفت جلل الخالق.........

بعد گفت این روستایی هم آدم شدن به هم شماره میدن یکی به من نمیده.

منم گفتم بابا تو که کلی خاطرخواه داری... بعد گفت نه بابا تو خیلی خاطرخواه داری هربار میری بیرون شماره جمع میکنی

حالا دعوا بین خاطرخواه ها

خالمون داشت نگاه میکرد ما داشتیم اونا رو تماشا میکردیم.

هر 2 هم خیلی زشت بودن بهم میخوردن

از قدیم میگفتن  کبوتر با کبوتر باز با باز     کند هم جنس با هم جنس پرواز  اینجاس

خلاصه کار خالم تموم شد بعد اومد پیش ما میگه خیلی کمک کردین دیگه خسته نباشید فقط داشتین دختر پسررو نگاه میکردین...

ما هم نیشمون باز

بعد رفتیم تو ماشین نشستیم از بس به این موضوع فک کردیم یادمون رفت خوراکیمون رو بخوریم

رسیدیم خونه مامان بزرگم هی یاد این موضوع میوفتادیم میخندیدیم

هنوز که هنوز هم دیگه رو میبینیم یادمون میوفته میخندیم!!!

روستا هم پیشرفته شد!!!

خب من دیگه برم. فعلااااااااااااااا بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای


+ نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1391 ساعت 07:55 ب.ظ توسط andisheh khavashi|  نظرات شما برای من()